ای دل تنها

این روزها ...
نویسنده : سعیده عباسی - ساعت ۱٢:٤۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۸ اسفند ،۱۳٩٢
 

سلام...

آنقدر در گیرودار لحظه ها گیر کرده ام که تنها دردواره ها به سراغم می آیند.....

 

 

همین روزهاست که داغ دلت را بر همه آشکار کنم ...

 

ایمان داری به آغاز فصل سرد ؟!....

 

من چون فروغ ایمان آورده ام به آغاز فصل سرد....

 

اینجا مهر و محبت دست به دست می چرخد اما در پایان مهر را تقسیم نمی کنند !....

 

همین روزهاست که چکمه های روزهای برفی ام را در باران به حراج بگذارم ....

 

همین روزهاست که چتر شماتت را در قطره های باران محو کنم !.....

 

در این روزها ، جام آتشین دلم خون است ...

 

همین روزهاست که کوله بارم را ببندم و راهی راه ها شوم ...

 

همین روزهاست که عبادت را در سجاده ام جا کنم و منتظر قطار عابدان بمانم ...

 

در این روزهای پر از وسوسه ، یقینا تب زده ام ...

 

در این روزها مشک عشق سراغم را می گیرد ...

 

در این روزها کلمه ها پشت به پشت بر لب هایم صف کشیده اند ...

 

در این روزها خم به ابرو نمی آورم ...

 

روزهای من پر شده است از فلاکت و حادثه ...

 

روزهای من روزهای پر از تصمیم است ...

 

روزهای من طعم شادی را کمتر می چشند ...

 

روزهای من در پیچ و تاب لحظه های یلداهای بلند همانند شتاب زمان می دوند ...

 

من روزهای پررنگی در بقچه هایم پنهان کرده ام ...

 

من روزهای پر از عاطفه را در بن بست های بی عاطفه مرور کرده ام ...

 

در روزهای من ، شب ها گام برمی دارند !...

 

در روزهای من ، گنجشک ها آواز نمی خوانند ...

 

من روزهای آینده ام را پر از عاطفه و شهامت می بینم ...

 

من می دانم روزهایم مال خداست ...

 

در این روزها ، دستانم دستان خداست ...

 

همین روزهاست که به خوبی پیدا می شوم ...

 

همین روزهاست که بالاخره خودم را در مکاشفه هایم کشف خواهم کرد ...

 

 


 
comment نظرات ()

 
عاشقانه ها...
نویسنده : سعیده عباسی - ساعت ۱٢:٢٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۱ دی ،۱۳٩٢
 

سلام دوستان

بعد از غیبتی طولانی با دو متن کوتاه که این روزها نوشتم برگشتم...

این روزها  قلم هم از آدمها فرار می کند......

 

 

 

 

 


 
comment نظرات ()

 
فریاد عدالت
نویسنده : سعیده عباسی - ساعت ٢:۳٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۱ آبان ،۱۳٩٢
 

 

 

تشعشعاتی عظیم از یادگاران حسین شبها را نورانی می کنند و جشنواره های تقدس کربلا ، ذهن ها را داغدار ...

آسمان دلمان پر از عدل و داد است اما حسین خسته از بی عدالتی ...

 

آیا شهر و دیارش رنجش او را از بین خواهند برد ؟!...

 

 آیا دیوارهای سنگین بی عدالتی کوفه ، خانه زینب را از ریسمان بی تدبیری نجات خواهد داد ؟!...

 

شاید طلایه داران شرفی دروغین دست بر ساحت مبارکش زده اند و وجدان آگاهش را جریحه دار کرده اند ...

 

اما یادواره هایی از ایمان دروغین ، شایعات عظیمی را تکرار کرده اند ...

 

تصویر بی پایان آیینه های بی کسی ، کوفه را پر کرده است از انعکاس تجلی فریاد عدالت ...

 

خیمه ها را می بینم بر تنهایی شهیدان آیین تدبر می گریند ...

 

شاید استقامت دیوان عدل کم شده است اما ایثار در جنون بیداد علم ، تصمیمی ماندگار برای عدالت گرفته است ....

 

 این ایثار است که پاسخی می دهد بر عدالت زخم خورده ی تاریخ ...

 


 
comment نظرات ()

 
فصل رهایی
نویسنده : سعیده عباسی - ساعت ۱٢:٠٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٩ شهریور ،۱۳٩٢
 

 

از میان دل سرگشته ی درهم خفته ، چقدر فصل رهایی به کنارم زیباست  !

من در آن فاصله ها رحم و مروت دیدم ... و میان شب خندان وجود ، همرهان دل و ایمان دیدم ...

جاده ها پر ز ریا و گنه است !  

خانه ها خفته  ولی دامگه است !

آمدم ، درد دلم جاری شد !

باز این خانه ی دل عشق اهورایی شد !

چه سکوتی است میان دل من !

چه خدایی است خدای دل من !

اشک من ! باز دلت پردرد است !

غم من در نگهت پابند است !

صبر من ! باز کنارت هستم !

دل من ! من به فدایت هستم !

همرهان عشق مرا رد کردند !

کمی از روح مرا خم کردند !

خادمان عشق مرا می دانند !

بی کسان روح مرا می خوانند !

کاتبان عکس مرا می نگرند !

عاشقان قلب مرا می شکنند !

ای فدایت دل جاویدانم ...

من خودم درد تو را می دانم ...

ای نگار دل غمدیده ی من !

ای انیس دل شوریده ی من !

فاصله عطر مرا حس می کرد !

خاطره عمق دلم را می کند !

دل من ! روح مرا تسکین ده !

اشک من ! قلب مرا آزین ده !

دیده ام خاطره ها را می دید !

عشق من صبر دلم را می چید !

هر دم از عشق نوایی دارم ....

در دلم شوق وصالی دارم ....


 
comment نظرات ()

 
جشنواره فریاد
نویسنده : سعیده عباسی - ساعت ۳:۱٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٧ امرداد ،۱۳۸۸
 

 

ای خواستگاه آفرینش دل !

 

ای پنجره های طلایی عشق !

 

 تسلیم عشق شوید تا حصار غم را بزدایید و نور عشق را از خود عبور دهید !

 

ای ثانیه های منظم هستی !

 

ای جشنواره های برپاشده ی طبیعت فریاد!

                                                                                                                                                       

چلچراغ عشق آویزه ی گوشتان است!

 

دوستی در گرو خاطره های تمدید شده ی ایثار است!

 

صبر کنید...... آیین عشق سراسر بخشندگی است!

 

بایستید...... ایمان مطلق ، حضور روشن تمامی فصل های خداست!

 

می دانم ! انتخاب با شماست!

 

ترجیحا خاطره ها را پس نزنید!

 

دلتان چون گنبد طلایی قدیسان است!

 

تصمیم بگیرید!

 

حضور خدا را بسنجید!

 

دریابید که تنها شما نیستید که عظمت هستی را می دانید!

 

ما نیز دست بر قانون مهربان طبیعت می نهیم تا در جشن های شکوفایی عشق های ابدی سهیم باشیم!

 

خدا فریادرس است!.... تصمیم با شماست.... انتخاب با شماست.... راهتان باز است!

 

ای تنها سفر کردگان!

 

اسماء خدا زنجیره ای است بر گردنتان ، که مبادا در سخت ترین روزگاران او را نخوانید!

 

پس بیایید ای طلایه داران عصمت جاوید!

 

بر دلتان مهر محبت خدا را زنید تا خداوند نیز سفره ی دلتان را پربار تر نماید....!


 
comment نظرات ()

 
خانه عشق خدا
نویسنده : سعیده عباسی - ساعت ٤:٢٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳ بهمن ،۱۳۸٧
 

ساکتم اما میان این سکوت

 

هستی عمر خودم را باختم

 

چند روزی است که در این غربتم

 

خانه ی عشق خدا را ساختم

 

 

با که گویم که دلم در این دیار

 

خاطراتی تازه را سر می دهد

 

هر که باشد با تمام تازگی

 

صبر را در خانه ام پر می دهد

 

 

می روم با هر که عشقم را شناخت

 

سهم با هم بودنم از عشق چیست؟

 

در میان قاصدان خانه ام

 

جاودان تر از خدا در عشق کیست؟

 

 

زاهدی از زهد و تقوا دم زند

 

شرم حوا را برای عشق گفت

 

چون سبکبالان راه معرفت

 

عشق در زیبایی قلبش شکفت

 

 

پرورش در آسمان هفتم است

 

اشک در عشق خدا تفسیر شد

 

داستان عاشقان دشت عشق

 

در کتاب عاشقی تحریر شد

 

 

باید از بی کس شدن درسی گرفت

 

با خیال عاشقی پرواز کرد

 

خاطرات خسته را از بین برد

 

با خدا درسی جدید آغاز کرد


 
comment نظرات ()

 
گلهای صورتی دل من
نویسنده : سعیده عباسی - ساعت ٤:۱٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٤ آذر ،۱۳۸٧
 

سلام دوستان عزیز

 

شاید تا یک ماهی نتوانم پست جدیدی بگذارم وبه دیدنتان بیایم.

پیشاپیش عید سعید غدیر را به همه ی شما مهربانان تبریک می گویم.هر روزتان عید و دلتان شاد و در پناه خدای یکتا

 

التماس دعا

ای گل های صورتی دل من!

 

شکفتن چه زود بر دلهایتان نقش بست!

 

تصویر بی تاب دشت صورتی ایمان ، چقدر زود در دلهایتان رخنه کرد!

 

اما آیا تنهایی ام را حس می کنید؟!

 

آیا تخلص شاعرانه ام را می دانید؟!

 

چقدر بی تابید و ستایشگر!

 

چقدر صبورید و درمانگر!

 

بیایید............

 

در دستهایم ، مکانی برای رجوع شما ساخته ام!

 

ای گل های صورتی دل من!

 

بیایید............

 

تا با آمدنتان دستهایم مملو از ایمانی صورتی باشد!............


 
comment نظرات ()

 
من سلامی دارم
نویسنده : سعیده عباسی - ساعت ۱۱:٤٤ ‎ق.ظ روز شنبه ٩ آذر ،۱۳۸٧
 

     

شاخه ای از نگهم می خشکد

 

و به شط دل بی آب شده

 

قدمی از دل من می پرسد!

 

شاید این بار کلامش عشق است!

 

به دل لک زده از برگ وصال

 

فاتح صبح دلم ، پر مهر است!

 

دمی از شاخه ی بی کس شدنش می دانم!

 

که چرا فرش دل آن همه صیاد ، چرا؟

 

بر کبوتر شدن شاخه گلی تسلیم است!

 

من کمی می دانم ،

 

هدف فاصله ی شهر خدا تا دل ما، به دمی عشق ، دمی دلتنگی است !

 

من کمی می دانم ،

 

که چرا دست به دستان خدایم دادم ؟

 

من کمی می دانم ،

 

خادمان حرم عشق چرا بیدارند ؟!

 

که چرا عشق ، تمنا و وصال همه را می دانند؟!

 

من کمی می دانم ،

 

که چرا خاطر سرو خسته ، از نگاه بادی کمی دلتنگ شده ؟!

 

که در این شهر غریب ، آشنایی ، ز چه رو شیفته و خام شده ؟!

 

من کمی می دانم ،

 

که چرا عزت و ایمان همه کمرنگ شده ؟!

 

ز چه رو ، عشق به سجاده نشینان ، پر نیرنگ شده ؟!

 

شب پر دلتنگی است !

 

سایه ای افسرده !

 

آشنایی خسته !

 

و دل شاعر شهر ، با لبانی بسته

 

خسته از دلتنگی است !

 

من کمی می دانم ،

 

خاطر سرد غروب ، ز چه رو ، طلب عشق از آن صبح مسیحا می کرد ؟!

 

من کمی می دانم ،

 

که چرا ساکنی از دشت خدا ، دل ویران شده اش ، غمگین است ؟!

 

من کمی می دانم ،

 

شب رهایی دارد !

 

درد رنگی دارد !

 

ز چه رو ، حادثه های دل ما باز پیامی دارد !

 

کار ما ، دلداری است !

 

درد ما ، بی تابی است !

 

سهم ما ، پاییز است !

 

ولی انگار ، پیامی خفته 

 

در دلم جاوید است !

 

من کمی می دانم ،

 

که چرا شربت ایام کمی تلخ شده ؟!

 

و چرا نی لبک عشق ، بد آهنگ شده ؟!

 

من کمی می دانم ،

 

که صلاح دل ما ، باز همان عشق خداست

 

وتمام دل ما ، باز خوش آهنگ و پر از عشق و وفاست !

 

من صدایم جاری است !

 

من پر از حادثه ام !

.

.

.

من پیامی دارم...

 

کمی از عشق به درگاه خدا می دانم !

 

من پیامی دارم

.

.

ای سبکبال خیال ، ای سراسر امید !

 

در ره عشق ، رهایی باید !

.

.

من سلامی دارم 

 

و میان دل خود باز خدایی دارم.......


 
comment نظرات ()