ای دل تنها

دوران ما...
نویسنده : سعیده عباسی - ساعت ۱۱:٥٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢ شهریور ،۱۳٩۳
 

 

شاید روزگاری یکدیگر را پیدا کردیم...شاید...

 

من در دورانی زندگی میکنم که زندگی را زندگی نمی کنند ...

 

آری... من در دوران ما زندگی می کنم ....

 

دوران سراسر حسرت ...

 

 اینجا ابرها با باران بازی نمی کنند !

 

اینجا سرزمین اشک و دلدادگی است !

 

سرزمین من ، پر از حباب عشق است !

 

سرزمین من ، تاریخچه ی بی کسی  است !

 

چه ظالمانه شرمنده ی دوران کهن شده ایم !

 

من در روزگارمان کلمات را رصد می کنم اما با واژه هایی غریب در پی رصدخانه ام !

 

اینجا تندیس هایی است از جنس شقاوت !

 

مردان دوران ما سرنوشت را در دستانشان حمل می کنند و زنان ، صبح را در پی شب جار می زنند !

 

اینجا سرزمین آسمانی است که صبح ها را نمی شناسد !

 

من در روزگاری زندگی می کنم که استقلال معنایش ازلت است و انتقام پرکننده ی لحظه های عاشقان !

 

دیری است در دوران ما ، شهرها پر شده اند از طناب دار !

 

آری ! طناب دار در کوچه پس کوچه ها نمادی است از شهادت !

 

چندی پیش آدم ها را دیدم چون بید بر خود می لرزیدند و در پی خورشید بودند !

 

دوران ما پر شده است از صا لحان دروغین !

 

اینجا حلوا خیرات نمی کنند !

 

اینجا دستی از غیب به سراغت نمی آید !

 

اینجا سرزمین طلسم شده ی تاریخ است !

 

قاصدان دوران ما اجری ندارند چرا که راهشان ، کوره راه درد است !

 

اینجا سیاست طبل گرانی است که صدایش تنها در دوردست خوش است !

 

اینجا عاشقان ، سرود جدایی سر می دهند !

 

آری ... دوران من ، دوران تو نیست !

 

چرا که دوران ما ، فصل تاریکی است که کلاغان روزگار تو از آن می ترسند !

 

اینجا محال ، یادواره ای از تبعید است !

 

صبر کن ... اینجا بوی مهر ، از زیر آوار به گوش می رسد !

 

آری ... ای آشنای من ! بمان !

 

در دوران ما برایت کلبه ای از صبر خواهم ساخت تا آتشین لحظه هایت را پر کنی ازدورانی ابدی ......

 

 

 

 

 


 
comment نظرات ()

 
لحظه های عمرم
نویسنده : سعیده عباسی - ساعت ٧:٥٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۱ اردیبهشت ،۱۳٩۳
 

 

 

به روزهای پایانی این دهه ام رسیده ام ...

 

به سبکبالی پرندگان عاشق نجواهایی دارم و در روزمرگی هایم ملاقاتهایی با خدا ...

 

شب زنده داری هایم بوی سخاوت و مهر میدهند و تمام من پر از الله اکبر است ...

 

تنها یادگاریم احترام است و تنها اجرتم قنوت ...

 

به روزهای پایانی این دهه ام سلام می گویم و به حضورش می روم ...

 

این بار قاصدان در پی من هستند و چندین سال است به گردم می چرخند ...

 

فاتحة الکتاب زنجیر بر گردنم است تا ایمان را برایم وصف کند ...

 

شتابان در پی خود می گردم و بی وقفه شکرگزارم ...

 

راهکارم به دنبالم است ... انگار تمام شده ام اما تمام خود را یافته ام ...

 

تردید ندارم که تکه ای از او بر گردن دارم و قسم می خورم جزئی از او هستم ...

 

لحظه های عمرم حضور او را جار می زنند و ندای عشق را سر می دهند ...

 

سکوت می کنم تا حضور کبریایی اش را در لحظه لحظه عمرم ارج نهم ....

 

 


 
comment نظرات ()

 
این روزها ...
نویسنده : سعیده عباسی - ساعت ۱٢:٤۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۸ اسفند ،۱۳٩٢
 

سلام...

آنقدر در گیرودار لحظه ها گیر کرده ام که تنها دردواره ها به سراغم می آیند.....

 

 

همین روزهاست که داغ دلت را بر همه آشکار کنم ...

 

ایمان داری به آغاز فصل سرد ؟!....

 

من چون فروغ ایمان آورده ام به آغاز فصل سرد....

 

اینجا مهر و محبت دست به دست می چرخد اما در پایان مهر را تقسیم نمی کنند !....

 

همین روزهاست که چکمه های روزهای برفی ام را در باران به حراج بگذارم ....

 

همین روزهاست که چتر شماتت را در قطره های باران محو کنم !.....

 

در این روزها ، جام آتشین دلم خون است ...

 

همین روزهاست که کوله بارم را ببندم و راهی راه ها شوم ...

 

همین روزهاست که عبادت را در سجاده ام جا کنم و منتظر قطار عابدان بمانم ...

 

در این روزهای پر از وسوسه ، یقینا تب زده ام ...

 

در این روزها مشک عشق سراغم را می گیرد ...

 

در این روزها کلمه ها پشت به پشت بر لب هایم صف کشیده اند ...

 

در این روزها خم به ابرو نمی آورم ...

 

روزهای من پر شده است از فلاکت و حادثه ...

 

روزهای من روزهای پر از تصمیم است ...

 

روزهای من طعم شادی را کمتر می چشند ...

 

روزهای من در پیچ و تاب لحظه های یلداهای بلند همانند شتاب زمان می دوند ...

 

من روزهای پررنگی در بقچه هایم پنهان کرده ام ...

 

من روزهای پر از عاطفه را در بن بست های بی عاطفه مرور کرده ام ...

 

در روزهای من ، شب ها گام برمی دارند !...

 

در روزهای من ، گنجشک ها آواز نمی خوانند ...

 

من روزهای آینده ام را پر از عاطفه و شهامت می بینم ...

 

من می دانم روزهایم مال خداست ...

 

در این روزها ، دستانم دستان خداست ...

 

همین روزهاست که به خوبی پیدا می شوم ...

 

همین روزهاست که بالاخره خودم را در مکاشفه هایم کشف خواهم کرد ...

 

 


 
comment نظرات ()

 
عاشقانه ها...
نویسنده : سعیده عباسی - ساعت ۱٢:٢٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۱ دی ،۱۳٩٢
 

سلام دوستان

بعد از غیبتی طولانی با دو متن کوتاه که این روزها نوشتم برگشتم...

این روزها  قلم هم از آدمها فرار می کند......

 

 

 

 

 


 
comment نظرات ()

 
فریاد عدالت
نویسنده : سعیده عباسی - ساعت ٢:۳٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۱ آبان ،۱۳٩٢
 

 

 

تشعشعاتی عظیم از یادگاران حسین شبها را نورانی می کنند و جشنواره های تقدس کربلا ، ذهن ها را داغدار ...

آسمان دلمان پر از عدل و داد است اما حسین خسته از بی عدالتی ...

 

آیا شهر و دیارش رنجش او را از بین خواهند برد ؟!...

 

 آیا دیوارهای سنگین بی عدالتی کوفه ، خانه زینب را از ریسمان بی تدبیری نجات خواهد داد ؟!...

 

شاید طلایه داران شرفی دروغین دست بر ساحت مبارکش زده اند و وجدان آگاهش را جریحه دار کرده اند ...

 

اما یادواره هایی از ایمان دروغین ، شایعات عظیمی را تکرار کرده اند ...

 

تصویر بی پایان آیینه های بی کسی ، کوفه را پر کرده است از انعکاس تجلی فریاد عدالت ...

 

خیمه ها را می بینم بر تنهایی شهیدان آیین تدبر می گریند ...

 

شاید استقامت دیوان عدل کم شده است اما ایثار در جنون بیداد علم ، تصمیمی ماندگار برای عدالت گرفته است ....

 

 این ایثار است که پاسخی می دهد بر عدالت زخم خورده ی تاریخ ...

 


 
comment نظرات ()

 
فصل رهایی
نویسنده : سعیده عباسی - ساعت ۱٢:٠٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٩ شهریور ،۱۳٩٢
 

 

از میان دل سرگشته ی درهم خفته ، چقدر فصل رهایی به کنارم زیباست  !

من در آن فاصله ها رحم و مروت دیدم ... و میان شب خندان وجود ، همرهان دل و ایمان دیدم ...

جاده ها پر ز ریا و گنه است !  

خانه ها خفته  ولی دامگه است !

آمدم ، درد دلم جاری شد !

باز این خانه ی دل عشق اهورایی شد !

چه سکوتی است میان دل من !

چه خدایی است خدای دل من !

اشک من ! باز دلت پردرد است !

غم من در نگهت پابند است !

صبر من ! باز کنارت هستم !

دل من ! من به فدایت هستم !

همرهان عشق مرا رد کردند !

کمی از روح مرا خم کردند !

خادمان عشق مرا می دانند !

بی کسان روح مرا می خوانند !

کاتبان عکس مرا می نگرند !

عاشقان قلب مرا می شکنند !

ای فدایت دل جاویدانم ...

من خودم درد تو را می دانم ...

ای نگار دل غمدیده ی من !

ای انیس دل شوریده ی من !

فاصله عطر مرا حس می کرد !

خاطره عمق دلم را می کند !

دل من ! روح مرا تسکین ده !

اشک من ! قلب مرا آزین ده !

دیده ام خاطره ها را می دید !

عشق من صبر دلم را می چید !

هر دم از عشق نوایی دارم ....

در دلم شوق وصالی دارم ....


 
comment نظرات ()

 
جشنواره فریاد
نویسنده : سعیده عباسی - ساعت ۳:۱٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٧ امرداد ،۱۳۸۸
 

 

ای خواستگاه آفرینش دل !

 

ای پنجره های طلایی عشق !

 

 تسلیم عشق شوید تا حصار غم را بزدایید و نور عشق را از خود عبور دهید !

 

ای ثانیه های منظم هستی !

 

ای جشنواره های برپاشده ی طبیعت فریاد!

                                                                                                                                                       

چلچراغ عشق آویزه ی گوشتان است!

 

دوستی در گرو خاطره های تمدید شده ی ایثار است!

 

صبر کنید...... آیین عشق سراسر بخشندگی است!

 

بایستید...... ایمان مطلق ، حضور روشن تمامی فصل های خداست!

 

می دانم ! انتخاب با شماست!

 

ترجیحا خاطره ها را پس نزنید!

 

دلتان چون گنبد طلایی قدیسان است!

 

تصمیم بگیرید!

 

حضور خدا را بسنجید!

 

دریابید که تنها شما نیستید که عظمت هستی را می دانید!

 

ما نیز دست بر قانون مهربان طبیعت می نهیم تا در جشن های شکوفایی عشق های ابدی سهیم باشیم!

 

خدا فریادرس است!.... تصمیم با شماست.... انتخاب با شماست.... راهتان باز است!

 

ای تنها سفر کردگان!

 

اسماء خدا زنجیره ای است بر گردنتان ، که مبادا در سخت ترین روزگاران او را نخوانید!

 

پس بیایید ای طلایه داران عصمت جاوید!

 

بر دلتان مهر محبت خدا را زنید تا خداوند نیز سفره ی دلتان را پربار تر نماید....!


 
comment نظرات ()

 
خانه عشق خدا
نویسنده : سعیده عباسی - ساعت ٤:٢٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳ بهمن ،۱۳۸٧
 

ساکتم اما میان این سکوت

 

هستی عمر خودم را باختم

 

چند روزی است که در این غربتم

 

خانه ی عشق خدا را ساختم

 

 

با که گویم که دلم در این دیار

 

خاطراتی تازه را سر می دهد

 

هر که باشد با تمام تازگی

 

صبر را در خانه ام پر می دهد

 

 

می روم با هر که عشقم را شناخت

 

سهم با هم بودنم از عشق چیست؟

 

در میان قاصدان خانه ام

 

جاودان تر از خدا در عشق کیست؟

 

 

زاهدی از زهد و تقوا دم زند

 

شرم حوا را برای عشق گفت

 

چون سبکبالان راه معرفت

 

عشق در زیبایی قلبش شکفت

 

 

پرورش در آسمان هفتم است

 

اشک در عشق خدا تفسیر شد

 

داستان عاشقان دشت عشق

 

در کتاب عاشقی تحریر شد

 

 

باید از بی کس شدن درسی گرفت

 

با خیال عاشقی پرواز کرد

 

خاطرات خسته را از بین برد

 

با خدا درسی جدید آغاز کرد


 
comment نظرات ()